تبليغاتX
بیقراری هایم
عاشقانه سابق

پـــایـــان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 0:21  توسط حامد | 

از وقتی به راه افتاده بود بیش از نیمی از ساعت می گذشت و پاسی از شب گذشته بود . افکارش در کوچه پس کوچه های تاریک عشقش می دوید تا شاید مسیری روشن پیدا کند و قدمهایش ، گام به گام به سستی می گرایید تا جایی که سنگینی فضا توان را از قدمهایش ربود . ایستاد ، نگاهی به سمت چپش کرد ، آنجا زمانی کاخ آرزوهایش بود که اکنون ساده می نمود . باید می رفت ، توانش را جمع کرد و دوباره به راه افتاد به کجا نمی دانست . راه همان راه بود و کاخ همان کاخ ولی او را چه شده بود ؟

مگر او چه می خواست ؟ دوست داشتن و دوست داشته شدن انتظار زیادیست ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 7:42  توسط حامد | 

چه صاف و زلال ، چه بی پیرایه سقوط می کنند ، کوچکند و به طرز شگفت انگیزی زیبا . سقوط و نزولشان پلیدی را از جسم و روحم زدود ، به سان کودکی شدم که معصومانه دوست می دارد و دنیا و قلبش به پاکی برگهای بکر دفتر نقاشی اش است .

دوستت دارم باران .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 7:35  توسط حامد | 

دیدار بهانه اش شد برای دیدار ، چه زیبا بهانه ای و چه زیباتر حاصلی . آن موعد که قدم های همواره استوارش گام بعدی را مبهم برمی داشت امواج محبت زیبارویی و فرشته خویی در آن برهوت مهر و محبت رد قدم های او را عمیق و عمیق تر می ساخت .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 0:37  توسط حامد | 

غمزده در کوچه ای خاکی تکیه بر دیوار کاهگلی ، دانه های خاک را می شمرد ، در مقابل دیده اش موری گذشت دانه ی بزرگی بر دهان ، ندای مادری که کودکش را می خواند رشته ی افکارش را پاره کرد ، کودک بی خیال از انتظار مادر قدم های کوچکش را بر می داشت ، زمین خورد بلند شد و به راهش ادامه داد چند قدمی برداشت و دوباره زمین خورد باز بلند شد ، کودک با تلاشی وصف ناپذیر به دستان منتظر مادرش رسید و در پیچ کوچه از دیدش خارج شد .

برخواست در حالی که دیگر چروکی بر پیشانیش نبود .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 7:13  توسط حامد | 

دیاری را دیدم که مردمانش گوشت مردار بردار مسلمان خود را می خوردند و قاشقش را با افتخار سر کمر می زدند ، می دیدم که عصا از کور می دزدیدند و با آن پسر مزاحم دختر همسایه را می راندند ، گذر ایام را در کنار جعبه مصور گویا می پسندیدند و دیدار دوستان را می طلبیدند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:32  توسط حامد | 

باران که می بارد چقدر کوچه مان زیبا می شود

سایه درختان کوچه مان در زیر آفتاب داغ چه دلنشین می شود

کوچه مان با لباس برگ برگ و رنگ رنگ و آواز همین لباس در زیر پاها چه چشم گیر و گوش نواز می شود

منظره ی کوچه مان با ساکنان و عابران میخکوب سفید پوش دیدنی می شود

سالها به انتظار نشستم خیره به راهی که رفته بودی و منتظر بازگشتنت

وای که این کوچه مان چه زیباتر می شود که تو از آن بازگردی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 15:18  توسط حامد | 

زانوانش را در آغوش گرفته بود و با غمی عجیب غروب خورشید را نظاره گر بود .

وسعت عشق و محبت درون قلبش را فقط در وسعت زیبایی غروب یافته بود . فراخی قلبش را نثار کسانی کرده بود که جسم و روحشان چنان عظمتی را نشناخته بودند .

تنها غروب بود که او را تسلی می داد ، نمی دانست مهر وسیع را شاکر باشد یا تنفر را جایگزینش کند ، چگونه می شود که قلبی آکنده از مهر تنها باشد ؟

بشکن ای بغض لعنتی ، بشکن و آرامم کن ، می خواهم آزاد باشم ، می خواهم رها باشم .......

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:1  توسط حامد | 

دیروز تولدم بود . بیست و هشتمین سال عمرم هم تمام شد . سالی پر از اتفاقات جورواجور ، از ماجرای عاشقی گرفته تا گردش های دسته جمعی که واقعاً زندگی من رو متحول کردند ، وبلاگ نویسی و دوستان زیادی که پیدا کردم .

در کنار همه ی این زیبایی ها ناکامی های کاری و مالی کما فی السابق پا بر جا بودند . به هر حال این نیز بگذرد .

بذل توجه و ابراز محبت اطرافیان پایان شیرین به بیست و هشتمین سال عمرم و حلاوت و طراوت دل انگیزی را به آغاز بیست و نهمین سال زندگی ام بخشید .

از مادر و برادر بزرگم مجید و همسر و فرزندان مهربونش به خاطر جشن خانواگی کوچکی که روز جمعه ( سه روز زودتر ) که با میلاد اما رضا ( ع ) مصادف بود ترتیب داده بودند بسیار سپاسگزارم .

از دخترم ستاره مدیر وبلاگ سالهای بلند من بی تو که هم از طریق وبلاگش و هم از طریق اس ام اس به من محبت داشتند هم تشکر می کنم .

دوستان عزیزی که صدای گرمشون و پیامک هاو کامنت های دلنشینشون آتش محبت را در دل این حقیر شعله ور ساختند و گرمای صمیمیت را در وجودم دمیدند ....

دوست عزیزم علی کوچولو مدیر وبلاگ نیشخند و کلوپ مجردها که واقعاً مثل برادر دوستش دارم ....

حاج محسن گلم دوست و یاور قدیمی و مدیر وبلاگ آسمانی های زمینی ......

سیامک عزیز از دوستان خیلی قدیمی که مرا فراموش نکردند .........

آقا رضای گل مدیر وبلاگ من و بی بی  و از همکارانم در موسسه کیمیای سبز ......

رهای عزیزم مدیر وبلاگ مسافر گمشده ی آسمون و دوست مهربون ایشون و البته من فاطمه جان خوب و دوست داشتنی .........

بهاره جان مدیر وبلاگ آشنای دلخسته ......

سیاوش خان آقاخانی از دوستان و همکاران بسیار خوبم در موسسه کیمیای سبز .........

سرکار خانم شمسی از همکاران سابق در شرکت تعاونی هفتاد قله اراک ........

از همتون بی نهایت سپاسگزارم و دست تک تک شما رو می بوسم ، همتون رو دوست دارم و به داشتن دوستان خوبی چون شما به خودم افتخار می کنم و می بالم .

و اما کلام آخر ..........

به خاطر پاره ای تألمات کاری موقتاً قادر به فعالیت در وبلاگم نیستم که ترجیح می دهم مدتی را با خود بیاندیشم ؛ از طرفی در این وبلاگ سعی داشتم دیدگاهم را در مورد عشق و عاشقی بیان کنم و هیچ گاه شخص خاصی را به عنوان معشوقه مخاطب قرار ندادم ، فکر می کنم بیش از این نوشتن در این مورد تکرار مکررات خواهد شد .

می روم ولی باز می گردم ، نمی دانم کی فقط می دانم باز می گردم ..... این دنیای مجازی دوستان خوبی را به من هدیه کرد که همه ی آنها را لینک کرده ام ..... باز می گردم چون این دنیای مجازی و ساکنانش را دوست دارم .

 

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 7:24  توسط حامد | 

رسم کدامین دیار بود یا در کدامین مکتب آموخته بود نمی دانم .

با سماجتی مبهم سعی در نشان دادن خودش داشت ، خودی که خود دوست داشت نه خودی که بود ، گرم بود و صمیمی ، سرد می نمایاند و بی احساس .

می دانست که می دانم خود واقعیش را ، ولی باز گاهی فقط گاهی خود واقعی اش را پنهان می نمود .

گفتمش می شناسمت ، گفتا خود خواستم که بشناسی ام .

گفتمش عاشق پروازی و آسمان ، از برای چه آسمانت را اندوهناک می نامی ؟

هیچ نگفت

هیچ نگفت چون نتوانست خود واقعی اش را پنهان کند .

او را لطیف تر از آن یافتم که در تصور بگنجد و این انکار را از این یافتم که لطافتش را به سخره نگیرند تا کوچکترین ابر تیره ای در مقابل خورشید وجودش خودنمایی نکند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 7:0  توسط حامد | 

پسرک شیرینی زندگی را در شیرینی بیسکوئیت های شکلاتی که دخترک معصومانه و صمیمانه با دستانش در دهان او می گذاشت احساس می کرد ، و در این افکار مبهم که چه طور این معصومیت و پاکی و احساس را باید بفهمند و نمی فهمند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:42  توسط حامد | 

وقتی این وبلاگ را راه اندازی کردم تصور نمی کردم که حتی مورد توجه دوستانم قرار گیرد چه رسد به اینکه این همه دوستان جدید پیدا کنم .

تک تک جملاتی که نوشتم از دلم برآمد ، از دل عاشقم و این شد که لا جرم بر دل خیلی ها نشست و این را در نظرات دوستان دیدم و البته بعضی مواقع هم با انتقاداتی مواجه شدم که سعی کردم همه را پاسخگو باشم .

هم در نظرات گفتند و از زبان دوستان نزدیک شنیدم که این عشق ها در کتابهاست و ... که پاسخ من به همه ی آنها این بود که عشق این است و جز این نیست و نباید آن را به کتاب ها و افسانه ها محدود کرد و ضعف در تصور و افکار ماست نه در عشق .

اما حکایت پایبندی بر عشق هم حرفهای زیادی را به دنبال داشت ، علی الخصوص از جانب اطرافیان و اینکه آیا اگر وصال یار مقدر نشد چگونه می توانم بر این عشق پایبند بمانم و آیا طاقت تنهایی را خواهم داشت ... ؟

گفته ام و می گویم که آری ، به راستی شهد این عشق به قدری شیرین است که هیچ تلخی در آن رسوخ نخواهد کرد حتی تنهایی ؛ ولی زمانی دست از این عشق خواهم کشید که وصال یار مقدر نگردد و کسی باشد که چنین عشقی را نثار خودم کند که این گنج تقدیمی او به راستی شیرین تر از عشقی است که من نثار کس دیگری کردم .

 

قدر زر ، زرگر شناسد

قدر عشق را عاشقی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:52  توسط حامد | 

اگه شنیدی که دیگه بهت فکر نمی کنم ............................. تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه به یادت نیستم .................................. تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه دوستت ندارم .................................... تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه عاشقت نیستم ................................. تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه شبها با فکر تو نمی خوابم ................... تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه صبحها با یاد تو بیدار نمی شم .............. تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه واسم عزیز نیستی ............................ تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه نمی پرستمت .................................. تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه جلو چشمام نیستی ......................... تو باور مکن

اگه شنیدی که دیگه ملکه ی رویاهام تو نیستی ................. تو باور مکن

اگه شنیدی که دوست داشتنت واسم عادت شده ............... تو باور مکن 

 

پ ن : اینی که میگم هیچ ربطی به پستم نداره فقط داشتم وب گردی می کردم که به چشمم خورد اگه دوست داشتین سر بزنین http://hessezibayezendegi.blogfa.com/post-133.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 6:40  توسط حامد | 

تویی لیلی                        و من مجنون

تویی زیبا                        و من مفتون

تویی دلبر                        منم حیرون

تویی ابر و                       منم بارون

تویی دین و                     منم ایمون

                       اما نه

تویی لیلی                       تویی مجنون

تویی زیبا                       تویی مفتون

تویی دلبر                      تویی حیرون

تویی ابر و                     تویی بارون

تویی دین و                    تویی ایمون

                    منم هیچ


اطلاعیه فوری


سومین جلسه وبلاگ نویسان به علت عدم حضور حداکثری اعضا و درخواست نامبردگان مبنی بر به تعویق افتادن جلسه مذکور به روز دیگری موکول گردید.

با سپاس از همکاری تمامی وبلاگ نویسان عزیز بدین وسیله موسسه زیست محیطی کیمیای سبز مراتب عذر خواهی خود را اعلام می دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:50  توسط حامد | 

کسی که نفسی را حیات بخشد مانند این است که همه ی مردم را حیات بخشیده است .

                              «  سوره ی مائده آیه ی 32  »

 

 می خواهم از خودم بگویم ، از خودم قبل از عشق .

جوانی بذله گو ، می خنداندم و می خندیدم ؛ می خنداندم و می خندیدم و خودم رو پشت این نقاب پنهان کرده بودم . همواره با یأس در ستیز بودم گاهی من پیروز بودم و اغلب او ؛ گره های زندگی برایم کور می نمود و به راستی مرا تاب تحمل زندگی نبود ؛ اطرافم شلوغ  بود و تنها بودم حتی گاهی به کفر کشیده می شدم ، مگر نه این است که بزرگترین گناه یأس است ؛ از خدا قافل بودم ، از رحمت و حکمت او غافل بودم .

به نا گاه

فرشته ای نازل شد از جنس زمینیان

نوری در من دمیده شد از جنس آسمانیان

این من هستم ؟ منِ نالان ، منِ مأیوس ، منِ غمبار ، منِ ...

نه .........................

گویی این فرشته ی زمینی مأمور نجات من شده ، مأمور این که بخندم و بخندانم از ته قلب ، به این که سکوت کنم اگر نمی توانم بخندانم و در سکوت خود شاد باشم ، به این که زندگی را با همه مشقاتش زیبا ببینم ، به این که فقط دوست بدارم بی اینکه انتظار داشته باشم دوستم بدارند ، به اینکه یاد خدا را در دلم زنده کند ، به اینکه دیگر تنها نباشم ، به اینکه دیگر هیچ غمی را توان رسوخ در قلب و روح و جسم و جانم نباشد و به اینکه ...

خداوندا این منجی زندگی من ، این فرشته ی زمینی را حافظ و یاور باش ، چه با من و چه بی من .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:17  توسط حامد | 

الآن حدود 45 دقیقه است که جلو آئینه وایسادی ، می خوای از اتاقت بزنی بیرون که دوباره بر میگردی برای آخرین بار آرایشت رو برانداز کنی یه نگاهی هم به لباست بندازی ببینی همه چیز میزونه یا نه ، خدا رو شکر رضایت میدی و از اتاق میزنی بیرون .

پدر گرامی میپرسن دخترم کجا به سلامتی ؟

با اون لبخند گول زننده خودتو لوس میکنی و دل بابا رو میبری و میگی میخوام برم بیرون خرید .

تو تاکسی با موبایلت هماهنگی آخر رو با دوستت انجام میدی که کجا ببینیش .

واسه یه شلوار ناقابل 1500 تا مغازه رو وارسی می کنی از این مغازه به او مغازه ولی انگار اونی که دلت می خواد فقط دو تا روی کره زمین هست یکی که مال دختر اوباماست و دومی هم که باید نصیب تو بشه .

تو همین گیر و دار چشمهای زیادی وراندازت می کنن - امان از این پسرای چشم چرون – بالاخره شیطونیت گل میکنه و از یکی از همین پسرا که اصلا چشم چرون به نظر نمی رسه شماره همراهشو میگیری – انصافا خانوما طرز نگاه پسرا رو خوب میفهمن – تو راه با دوستت حسابی پسره رو مسخره می کنین و می خندین ولی دو تا حرف درست و حسابی هم رد و بدل میشه ، خدا رو چه دیدی شاید مرد رویاهات همون باشه .

شب کلی کلاس میزاری واسه مامان و بابا که شلوارم فلان و اینجوریه و از این حرفا .

میری تو اتاقت یه کمی با کامپیوترت ور میری خسته میشی روتختت دراز میکشی که یه دفه یادت میفته که از یه پسری شماره گرفتی ، گوشی تلفن رو برمیداری هنوز دو سه رقم اول رو نگرفتی که پشیمون میشی قطع میکنی ، به فکر فرو میری و با سلام صلاوت دوباره شماره رو میگری ...

از اون طرف خط صدای یه پسر میاد ، الو .... الو ...

دو دل هستی ولی دلت رو به دریا میزنی و سر صحبت رو باز میکنی یه معارفه معمولی ... حالا دیگه هر دوتون زیر و بم زندگی هم رو سوال میکنین ...

بالاخره بعد از چند روز گفتگوی تلفنی و با کلی خواهش و تمنا از طرف پسر قبول میکنی که با هم قرار بزارین ... جاش رو که حتما شما مشخص می کنین ... روت نمی شه تنهایی بری زنگ میزنی به همون دوستت که با هم برای اولین پسره رو دیدین ، جریان رو که قبلا واسش تعریف کردی ، در مورد قرارت بهش میگی و کارا رو ردیف میکنی که با هم برین ...

سر میز کافی شاپ اولین نفری که منو رو دست میگیره دوست شماست ، یه سفارش میده که انگار از قحطی برگشته ، نفر بعدی شما هستین که حقیقتا منصف تر از دوستت هستی و در آخر هم خود پسر که یا گرونترین چیز یا ارزونترین رو برای خودش سفارش میده ... این وسط اونی که باید کمتر از همه صحبت کنه داره بیشتر از همه حرف میزنه ، کسی نیست جز دوست شما ، بالاخره پسره عزم خودشو جزم میکنه و بی توجه به حرفای دوستتون سر صحبت رو با شما باز میکنه ، یه سری حرفای تکراری رد وبدل میشه و این میشه اولین قرار ملاقات ، هنوز خونه نرسیده پسره بهت زنگ میزنه که رسیدی یا نه و از برخوردها و حرفاتون صحبت میکنین ...

روزها و ماه ها از پس هم میگذرند روزگار بد نیست هم بیرون میرین هم تلفنی صحبت میکنین ، اما تا کی ؟

بهانه گیریهات شروع میشه ، چرا واسه تولدم فلان چیز رو خریدی بابام فلان رو میخره ، چرا لباست اینجوریه داداشم اینجوری میپوشه ، چرا پیش دوستم فلان حرف رو زدی پسر خالم دوستام رو که میبینی فلان جور حرف میزنه ، چرا یه کار درست و حسابی دست و پا نمی کنی زودتر بریم پی سرنوشتمون ؟ و ...

پسرک بیچاره به هر زبونی میاد بهت بفهمونه که لباس پوشیدنش ، خرج کردنش و ... همه رو واست گفته و تو اونو با همین شرایط قبول کردی به خرجت نمی ره ، بنده ی خدا به هر دری میزنه واسه کار گیرش نمیاد – کار کجا بود تو این زمونه – به یه کار نیمه وقت با حقوق معمولی فعلا بسنده کرده تا کار بهتری گیرش بیاد ولی توقع های خانوم تمومی نداره ...

پسرک سرخورده شده دیگه واقعا نمیدونه باید چیکار کنه ، همه ی تلاشش برای پیدا کردن کار بهتر بی نتیجه مونده ، با همه ی زبونای زنده ی دنیا موقعیتش رو واست توضیح میده تا تو درکش کنی ولی تو از بین این همه زبون زنده دنیا کجاییش رو بلدی که اون بلد نیست نمی دونم ...

روابطتون داره روز به روز سرد تر میشه و تلاش پسرک هم بی نتیجه تر ...

هر روز بحث و جدل و کار بالا میگیره ... پسرک بیچاره با همه ی صداقت و تلاشش ، حالا دیگه بی عرضه میشه ، بیچاره میشه ، بی فکر میشه و هزار جور صفت دیگه که بهش نسبت میدی ...

آخر کار هم خب معلومه دیگه ... جدایی

وابستگی که بهش پیدا کردی هنوز هم بر تو مسلطه ، خودتو تو اتاقت حبس میکنی و به زمین و زمین به خاطر شانس بدت لعنت می فرستی ، خودت که با کسی حرف نمی زنی ، مامانت علت رو از دوستت میپرسه اونم با کلی مقدمه چینی میگه که تو شکست عشقی خوردی .

بالاخره به خودت مسلط میشی و بعد از چند روز از اتاقت میای بیرون ، نگرانی تو چشمای مامانت به وضوح دیده میشه ، میپری بغلش و تا میتونی گریه میکنی ...

چند روزی میگذره و تو دوران جدیدی رو شروع کردی دیگه سکوت نمی کنی با همه ی دوستات درددل میکنی و از شکست عشقیت میگی ...

قضاوت با خودت آیا این عاشقی کردنه و واقعا اسم شما رو میشه عاشق گذاشت ؟

آیا کمترین کاری عاشق باید واسه معشوقش بکنه ، درک کردن وضعیت و موقعیت اون نیست ؟

آیا فداکاری نباید به روابط عاشق و معشوق حاکم باشه ؟

شما را به خدا عشق را بد نام نکنید .

 

پ ن 1 : الوعده وفا . به آقایون قول داده بودم که در مورد خانومای بدنام کننده ی عشق هم بنویسم .

پ ن 2 : این مطلب که نوشتم دلیل این نیست که همیشه اینجوریه ، ممکنه آخرش به عشق واقعی کشیده بشه ولی اینجور بدنام کردن عشق رو زیاد دیدم .

پ ن 3 : بدنام کردن عشق فقط همین یه جور نیست ، زیاده که اینجا مجال نوشتنش نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط حامد | 

بزارید خیلی بد بینانه ننویسم ، چرا بگم بیکار ، از سر کار برمیگردی یا از دانشگاه تو آئینه خودتو نگاه می کنی ، ای بدک نیست ولی قانع نمی شی بازم یه حالی به قیافت می دی ، یه زنگ می زنی به برو بچ ببینی کی وقت داره برید یه دوری بزنید خستگی از تنتون در بیاد ، بالاخره یکی رو پیدا می کنی .

یه خیابون توپ رو پیدا می کنید به اندازه ی توانتون اونو بالا پایین کنید حالا یا پیاده یا سواره .

داری خوش میگذرونی که چشمت به دختر باحال میفته یه تنه به دوستت میزنی که توجه اونم جلب بشه ، یه سری واژه های خوب یا بد ردیف می کنی که بگی دختره آخرشه .

دیگه نوبت اینه که یه نقشه بکشین که چطوری ارتباط برقرار کنین یا به قولی مخ بزنین ، دو تا مغز متفکر یه راه حلی پیدا می کنن و با هر کلکی هست شماره تلفنی چیزی رد و بدل میشه .

از فردای اون روز دیگه خیابون نمی ری دیگه سراغ دوستت رو هم نمی گیری یه زنگ می زنی به دختره یه جای خلوت و دنج قرار می زارین ، پارکی ، کافی شاپی چیزی ، طبیعتا خرجت از همیشه بالاتر میره ولی گور بابای ضرر .

هنوز دو سه روز نگذشته که فکر میکنی همه چیز تمومه نیمه ی گمشدتو پیدا کردی ، حرفاتون روز به روز قشنگتر میشه ، نقشه های طلایی می کشین واسه آینده . حالا همه ی اینا به کنار ، خانوم خانوما رو می رسونی خونه با سرعت میای خونه ، لباساتو درآورده درنیاورده گوشی تلفن دستته انگار نه انگار که سه چهار ساعتی پیش هم بودین ، اینقدر حرف می زنی که صدای مامانت در میاد که چرا نمیای شام بخوری ، به ناچار خداحافظی می کنی و میری سر سفره .

تا آخر شب واسه قرار فردا نقشه می کشی .

روزگار بر وقف مراده یک ماه دو ماه ، یک سال دو سال ...

تو این مدت یه سریا با هم دیدنتون دختره دیگه پیله کرده که تکلیفش روشن بشه ، خب حق داره بالاخره اونم فکر آبروشه دیگه ، ولی تو مشکل داری و نمی تونی کاری بکنی حالا یا سربازی نرفتی ، یا درست تموم نشده ، یا کار درست و حسابی با درآمد خوب نداری یا ...

به خاطر اینکه یه کم به خودت بیای و کارات رو ردیف کنی دختره پیشنهاد میده که رابطتون کمتر بشه تا با یه موقعیت خوب سرتو بگیری بالا و بری خواستگاری .

تو دیگه بهش عادت کردی و بدون اینکه خودتو جای اون بزاری گیر میدی که بازم که قانعش کنی که همه چیز درست میشه ، بیچاره دختره زود باور قبول میکنه و چند ماه دیگه هم میگذره حالا دیگه واقعا دخترک بیچاره از همه طرف در فشاره ، خواستگارای خوبی داره که تا حالا به خاطر تو ردشون کرده و جلوی خانوادش قرار گرفته ولی الآن دیگه کار سخته ، تو هم که هیچ فرقی نکردی فقط الکی وقت رو گذروندی .

رابطتون کمتر میشه تا حضرت آقا کاراشون رو ردیف کنن ، ولی روز به روز بهانه گیریهات بیشتر میشه ، فریاد میزنی عاشقتم نمی تونم طاقت بیارم که یه روز نبینمت یا صحبت نکنم ، دخترک بیچاره بغضش تو گلو میترکه ولی چاره چیه ، از چیه تو دفاع کنه ، تنها کاری که می تونه بکنه اینه که فقط نصیحتت کنه که زودتر بری کاراتو سر و سامون بدی و بری سراغش اونم منتظرت بمونه ، زیر بار نمیری که نمیری از تو اصرار و از اون تکرار .

دیگه کم کم صحبتای عاشقانه ی بینتون جاشو به مشاجره میده ، دخترک بیچاره خیلی داره سعی میکنه تا با زبون نرم  بهت بفهمونه که دوستت داره ولی تو موقعیت نداری اما کو گوش شنوا به دخترک بیچاره تهمت میزنی که از اولم سر کارت گذاشته ، اصلا دوستت نداشته و این جور چرندیات ...

پشت سر هم تلفن و مشاجره و بعدش هم که معلومه اگر باز هم خوش بین باشیم این بحث بین خانواده ها کشیده نمیشه ولی رابطتون دیگه قطع میشه و اگر باز هم خوش بین باشیم اینه که دیگه مزاحم دخترک نمی شی .

یه چند روزی به زمین و زمان فحش و بد و بیراه میدی ، چند روزی میری تو خودت ، یادت میفته که یه دوستی داشتی که با هم می رفتین خیابون گردی ، دوباره تیم دونفره تشکیل میشه ولی این بار دیگه از خنده های دوستانه خبری نیست ، همش گله و شکایت میکنی و به دخترک بیچاره انواع تهمتها رو می بندی و به اصطلاح ادعا میکنی که شکست عشقی خوردی و اون دوست بیچاره هم باید نازت رو بکشه .

قضاوت با شما ...

این واقعا عاشقیه یا هوس ؟

عاشقی که نتونه وضعیت معشوقش را درک کنه میشه اسمش رو عاشق گذاشت ؟

یه کمی بیشتر فکر کنیم ، اسم همه چیز رو عشق نزاریم .

شما را به خدا عشق را بد نام نکنید .

 

 

پ ن 1 : آقایون ناراحت نباشن اعتراضیه 2 هم در راهه که در مورد بعضی از خانماست

پ ن 2 : این مطلب که نوشتم دلیل این نیست که همیشه اینجوریه ، ممکنه آخرش به عشق واقعی کشیده بشه ولی اینجور بدنام کردن عشق رو زیاد دیدم .

پ ن 3 : بدنام کردن عشق فقط همین یه جور نیست ، زیاده که اینجا مجال نوشتنش نیست

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 8:13  توسط حامد | 

اتل متل یه قصه                               یه قصه ی بی غصه

یه گوشه ای تو این شهر                   یکی شد علامه دهر

همون که خیلی غم داشت                همون که تخته کم داشت

حالا دیگه شاد شده                           تخته هاش زیاد شده

نداره هیچ کینه ای                            نه زود نه دیرینه ای

اون کسی رو دوست داره                 کسی که همتا نداره

همش میگه یک کلام                        تکرار معشوقه نام

نه پول داره نه مایه                          عشقش شده سرمایه

تعریف زیاد دارم من                          قافیه کم دارم من

این قصه ی خودم بود                      حیف شد تموم شدش زود

یه بیت بگم خارجی                          نقل از سپیده آبجی

« اتل متل توتوله                              کاشکی همه عاشقا مثل شما بمونه »

این شما اون شما نیست                  منظور اون شما نیست

منظور اون منم من                           تو عاشقی تکم من

با هر نفس امیدوار                            امید به وصال یار

شاید که این محاله                           اما خدا باهامه

وصال نباشه تقدیر                            تنها میرم این مسیر

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 7:44  توسط حامد | 

سلام خدا جون

می دونم منو می بینی ، می دونم صدامو می شنوی ، می دونم همیشه صلاحمو خواستی ، می دونم هر کجا به مقصد نرسیدم تو خواستی ، تو خواستی چون به صلاحم نبوده ، بارها بارها مسیری رو نا آگاهانه رفتم و تو جلوم رو گرفتی ، جلوم رو گرفتی که بیشتر نرم و اشتباهی رو مرتکب نشم که دیگه نتونم جبران کنم .

خدا جون می دونم از دلم خبر داری ، می دونم از فکرم خبر داری ، می دونم خبر داری که تو زندگیم چی میگذره .

خدا جون خبر داری  منِ سر تا پا گناه ، منِ ناسپاس افتادم تو مسیر عاشقی ؛ تو مسیری افتادم که دلم پیش گرفت و عقلم قبول کرد ، می دونم اگه مصلحت من تو این مسیر نبود از همون اول راه جلوم رو می گرفتی ؛ مثل همیشه حمایتم کن .

 از اینکه از من موجودی عاشق به وجود آوردی ازت ممنونم ، از اینکه به وسیله این عشق بهم یاد دادی که از هیچ کس کینه به دل نگیرم ، اگر کسی بهم بدی کرد در جواب خوبی کنم ، فقط و فقط دوست داشته باشم ازت ممنونم . از این که این عشق وسیله ای شد که دوستان زیادی اطرافم را بگیرند ازت ممنونم . از اینکه این عشق سبب شد که همه چیز حتی سختی ها برایم آسان و زیبا باشند ازت ممنونم .

خدایا خوب می دانی که اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم تو را دارم ، باز هم یاد و فکر و خاطر معشوقه را دارم پس تنها نیستم .

خداوندا خوب می دانم راه عاشقی پایانی نداره ، پس پایان آن را پایان عمر من قرار ده و کمکم کن که تا آخر عمر بر عشق و دلدادگی خود به معشوقه ام پایبند باشم و اگر در این راه شهد شیرین وصال را بر من بچشانی شکرگزارت خواهم بود ، چه اگر اینگونه نشود نیز چنان کنم .

خدایا خود می دانی کسی رو که دوست دارم بد نیست ، دوست داشتنم با نیت بد نیست ، عاشقی بد نیست ،  خودم از نظر دیگران بد نیستم ؛ حالا که تو این راه چیز بدی وجود نداره پس درسته .

خدایا به اطرافیانم بینشی ده تا مرا و عشق مرا درک کنند و مرا در این مسیر شیرین زندگی همراهی کنند نه اینکه از من جدا شوند ؛ هر چند جدایی آنها به خواست تو بوده و من راضیم به خواست تو .

ممنونم که تو این دنیای بزرگ حداقل تو مرا درک می کنی .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:47  توسط حامد | 

دلم بد جوری هوس کرده بنویسم ؛ این دفعه خواستم ناپرهیزی کنم و بدون اینکه جملات خودشون رو بهم نشون بدن خودم اونا رو ردیف کنم و بنویسم ولی نشد ، هر چی سعی کردم حتی نتونستم کلمات رو پشت سر هم بنویسم که حتی یه جمله بشن چه برسه به ردیف جملات ؛ ولی جلو دلم رو نمی تونم بگیرم پس می نویسم .

صفا ، مادر ، دوستی ، آهنگ ، کوه ، قلم ، وبلاگ ، سوپ ، محبت ، دعا ، عیدی ، شیرینی ، کاغذ ، دیدار ، درخت ، دریا ، روشنایی ، صورتی ، گل نرگس ، بهار ، تفریح ، تولد ، شربت ، سرعت ، قدم زدن ، سایه ، باران ، مهر ، موفقیت ، رز سرخ ، شادی ، تحصیل ، گردش ، صمیمیت ، آبی ، آخر شب ، آبان .

همه ی اینا رو دوست دارم ولی دو چیز رو دلم بیشتر دوست داره

دل ، عشق

عزیزترین ، زیباترین ، بهترین ، اولین و آخرین ، شاه کلمات ، نام کسی که همه ی دنیای من باش معنی پیدا می کنه ؛

معلم فارسی بهم یاد داده که ضمیر کلمه ایه که به جای اسم میشینه پس اینجا که می خوام اسمشو نگم به جاش ضمیر میارم

او

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 7:42  توسط حامد | 

دویدم و دویدم                            به کوی عشق رسیدم

عجب جای قشنگی                    جای خوش آب و رنگی

یه عالمه گل داره                       نغمه بلبل داره

یه چند تایی خونه هست             درخت و رودخونه هست

دلم جلوتر رسید                         یه چند تایی گل رو چید

نرگس و رز و پونه                       چید و پرید تو خونه

خونه ی عشق کدومه ؟              دلم کجا مهمونه ؟

فهمیدم اون سفیده                     دلم اونجا رسیده

از اون خونه نمی گم                    از معشوقه نمی گم

می گم از اون دیارش                  دیار بی مثالش

اونجا همه خندونن                     حس همو می دونن

اشکها اونجا شادیه                    سکوتها خوشحالیه

اونجا کسی غریب نیست            تو عاشقی رقیب نیست

اونجا همه یه رنگن                    عصای پای لنگن

ساکناش همه پاکن                   عشاق سینه چاکن

بازم بگم از اونجا ؟                     باید ببینی اونجا

زبون من ضعیفه                       اونجا نبینی حیفه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:10  توسط حامد | 

از وقتی عاشق شدم ... خیلی چیزا تغییر کرده

از وقتی عاشق شدم ... دنیام دیگه سیاه و سفید و تیره نیست رنگی شده اونم رنگهای شاد ؛ صورتی ، آبی و سبز و ...

از وقتی عاشق شدم ... دوستام بیشتر شدن

از وقتی عاشق شدم ... خوبیهایی که بهم میشه خیلی بیشتر خوشحالم می کنه

از وقتی عاشق شدم ... دیگه غم و غصه نمی تونه افکارم رو خراب کنه

از وقتی عاشق شدم ... بهتر خودم رو شناختم و فهمیدم کی هستم

از وقتی عاشق شدم ... بیشتر به قدرت و توانایی های خودم پی بردم

از وقتی عاشق شدم ... آینده خودم رو خیلی قشنگ می بینم

از وقتی عاشق شدم ... الطاف خدا رو بیشتر احساس می کنم

از وقتی عاشق شدم ... دیگه موفقیت رو یه رویا نمی دونم نزدیک شدنش رو دارم احساس می کنم

ار وقتی عاشق شدم ... عاشق شدم . همین و بس که این خودش یه دنیاست

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 6:34  توسط حامد | 

وقتی عاشق شدم شروع کردم به نوشتن .

می گفتن چرا می نویسی ؟ شاید اونی که دوستش داری دوست نداشته باشه که تو بنویسی ؟

ولی من از عشق نوشتم و می نویسم نه از معشوقه . می نویسم و لذت می برم .

 

وقتی عاشق شدم بیشتر با خودم خلوت کردم .

می گفتن چرا تارک دنیا شدی ؟

ولی من با خودم خلوت کردم و می کنم چون نتونستن عشق و عاشقی منو درک کنن . با خودم  خلوت می کنم و لذت می برم .

 

وقتی عاشق شدم بیشتر سکوت کردم .

می گفتن داری افسرده می شی چرا کم حرف شدی ؟

ولی سکوت کردم  و می کنم چون در سکوتم خیلی بیشتر و بهتر می تونم به معشوقه ام فکر کنم . سکوت می کنم و لذت می برم .

 

وقتی عاشق شدم ساعت ها تو کوچه و خیابون پرسه می زدم .

می گفتن چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی ؟

ولی راه می رفتم و می روم و از کوی معشوقه می گذرم تا فقط برای لحظه ای جایی که اون نفس می کشه نفس بکشم . می روم و می روم و لذت می برم .

 

وقتی عاشق شدم بارها و بارها گریه کردم .

می گفتن این چه حال و روزیه که واسه خودت درست کردی ؟

ولی گریه کردم و می کنم تا این اشک پاک عشق سیاهی های قلبم رو از بین ببره تا از هیچ کس کینه ای به دلم نمونه ، تا معشوقه ام رو دوست داشته باشم تا همیشه ، تا هیچ چیز نتونه به قلبم خدشه ای وارد کنه . گریه می کنم و اشک می ریزیم و لذت می برم .

 

نوشتنم را دیدند و گفتند : " عاشقی بد دردیه " ؛ خلوتم را دیدند و گفتند : " عاشقی بد دردیه " ؛ سکوتم را دیدند و گفتند : " عاشقی بد دردیه " ؛ پرسه زدن هایم را دیدند و گفتند : " عاشقی بد دردیه " ؛ اشک هایم را دیدند و گفتند : " عاشقی بد دردیه "

 

با شمایم ای ظاهربینان ، شما با دیده ی خود عاشقی را درد می دانید ؛ بدانید که درد نیست و شهد است . شهدی با طعم تمام زیبایی های دنیا و آخرت .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 1:56  توسط حامد | 

اگر تنهای تنهایان شوم ؛

اگر بی چیز مسکینان شوم ؛

اگر تمام هستی ام را به آتش بکشند ؛

اگر همه ی زیبایی های عالم بر من تیره و تار گردند ؛

اگر کوه به زیر آید و عرش به فرش ؛

اگر گود به اوج رود و فرش به عرش ؛

اگر از آسمان به جای قطرات باران سنگ بر من ببارد ؛

اگر تمام درختان عالم پیکان و نیزه گردند و بر قلب من فرود آیند ؛

اگر زمین دهان باز کند و مرا ببلعد ؛

اگر همه ی موجودات زنده عالم بر من لعن و نفرین فرستند ؛

اگر پای رفتنم نباشد و نای ماندن ؛

اگر بند بندم را جدا کنند و تار و پودم گسسته گردند ؛

 

باز هم دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:31  توسط حامد | 

خیلی سخته ماهی بی آب باشه ...

خیلی سخته عالم بی قلم باشه ...

خیلی سخته مسابقه پایان نداشته باشه ...

خیلی سخته خیابون طولانی آخرش بن بست باشه ...

خیلی سخته زیباترین موسیقی دنیا رو نتونی بشنوی ...

خیلی سخته زیباترین جاهای دنیا رو نتونی ببینی یا حتی تصور کنی ...

خیلی سخته که جواب نوازشت سیلی باشه ...

خیلی سخته که ازت گل بگیرند و به جایش خار هدیه کنند ...

خیلی سخته که همیشه هر چی سنگه جلوی پای لنگه ...

خیلی سخته که دوست هشت ساله تو رو به دوست هشت ماهه بفروشه ...

ولی سخت تر از همه اینه که

بخواهند جلوی دلت رو بگیرند

بخواهند جلوی عاشقیت رو بگیرند

عشقت رو با هوس مقایسه کنند

عاشقیت رو هوسبازی بدانند

آخرین پناهت قلمت باشه و بخواهند نوکش رو بشکنند

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:21  توسط حامد | 

عقل به دل گفت : چرا چنینی ؟

دل گفت : چگونه ؟

- چنین زار و پریشان ، غمگین و حیران

- دیده ی دنیوی تو اینگونه بیند ؛ نه اشک من از غم است و نه سکوت من .

- پس از چیست ؟

- متاعی بسیار گرانقدر در خود دارم که به من آرامشی بس عظیم می دهد که در حد ادراک تو نیست .

- آن متاع چیست ؟

- آن عشق است .

- من نیز می توانم آن را داشته باشم ؟

- اکتسابی نیست ، خرید و فروش هم نمی شود ، باید آن را درک کنی و بفهمی .

- چگونه ؟

- می توانی دوست داشته باشی ؟

- چه چیزی را ؟ چه کسی را ؟

- مهم نیست کسی باشد یا چیزی ، مادی باشد یا معنوی ، مهم این است که چگونه دوست داشته باشی .

- چگونه باید دوست داشته باشم ؟

- بیشتر از خودت ؛ می توانی کسی را دوست داشته باشی نه برای خودت که برای خودش ؟ می توانی چیزی را دوست داشته باشی که به خاطر آن دوست داشتن زیان فراوان بینی ؟ می توانی دوست داشته باشی چون او لایق دوست داشتن است نه به خاطر اینکه او نیز دوستت داشته باشد ؟

- اینها که تو می گویی دلیل می خواهد و اگر دلیل آن باشد آری می توانم .

- همین که دنبال دلیل می گردی نشان می دهد که توان آن را نداری و حتماً باید بهانه ای داشته باشی که حتماً اگر منافع تو در آن نباشد نمی پذیری ، و فرق من و تو در این است .

- پس نمی توانم آن متاع را داشته باشم ؟

- اینگونه نه ، داشتن عشق و عاشق بودن لیاقت می خواهد و عنایت ؛ لیاقت خودت و عنایت خداوند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:21  توسط حامد | 

قطره دریا دیده ای ... ؟

زشتِ زیبا دیده ای ... ؟

پاکِ رسوا دیده ای ... ؟

پیرِ برنا دیده ای ... ؟

گنگِ گویا دیده ای ... ؟

کورِ بینا دیده ای ... ؟

پنهانِ پیدا دیده ای ... ؟

پستِ والا دیده ای ... ؟

آن منم ، آن گنگ گویا کور بینا پاک رسوا

در این دنیای وانفسا

که عشق برده دل من را ، منم آن عاشق و شیدا

چه کس داند که این افکار شیرین

در این قلب من مسکین

چه طوفان ها به پا دارد

چه آرامش ها به بار آرد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:56  توسط حامد | 

تو مهمونی ، یا تو جلسه کاری ، یا شاید هم تو گردش دسته جمعی ، تو خیابون هم میشه . به هر حال جمعمون جمع بود ، فلانی و فلانی ، به به فلان کس هم هست ،   دوستان و همکاران هم قدیمی و هم جدید ...

سلام و احوالپرسی ...

به به سلام حال شما چطوره ؟ چه خبر ؟

چه خوب ، شما هم که تشریف دارین ، شما کجا اینجا کجا ... خیلی خوشحال شدم دیدمتون ....

چشمام یه دور همه رو برانداز کرد . رو صورت همه سر خورد ولی یه جا میخکوب شد ، خیلی سخت تونستم هولش بدم ولی دیگه از من دستور نمی گرفت ، فرمان از کجا می گرفت نمی دونم ... اون روز گذشت بدون اینکه بفهمم چه اتفاقی واسم افتاده ، شب شد این دفعه نوبت فکرم بود که از دستوراتم سرپیچی کنه ، به جای فکر کردن به مسائل روزانه و برنامه ریزی کردن برای زندگی که هر پسری باید این کار رو بکنه ، ناخودآگاه خاطرات روزشیرینی که پشت سر گذاشته بودم پشت سر هم تکرار می شد انگار این فیلم تمومی نداشت ...

روزها از پس هم می گذرند ...

دیگه چشمام فقط یک چیز و یک کس را می بینند ...

گوشهام فقط یک طنین را می شنوند ...

همه کوچه ها و خیابونها ، حتی کوچه های بن بست هم به یک جا ختم می شوند ...

تمام افکارم به یک چیز و یک کس ختم می شوند ...

به کار فکر می کنم ، آخرش به یک نفر ختم می شه ...

به آینده فکر می کنم ، آخرش به یک نفر ختم می شه ...

به زندگی فکر می کنم ، آخرش به یک نفر ختم می شه ...

اصلا همه چیز به همون یک نفر ختم می شه ...

یه کارآگاه خصوصی استخدام کردم ، هرکول پوآرو ، واسه محکم کاری خانم مارپل رو هم زدم تنگش تا بفهمم اینا همه از کی دستور می گیرن ... این دو تا کارآگاه با همه هوش و توانایی خودشونو کشتن تا فقط فهمیدن هر چی یا هر کی هست تو قلب خودمه ...

حالا دیگه نوبت خودم بود که یه چکاپ کامل می کردم ببینم تو قلبم چی می گذره ...

یه مهمون ناخونده داشتم ، اون بود که همه این اتفاقا رو رهبری می کرد ...

اسمش عشق بود .

تا اون روز اینقدر غرق زیبایی اتفاقاتی که داشت می افتاد بودم که منشأ اون رو درک نکرده بودم ...

ناخونده اومد ولی چه خوب اومد ...

چه به موقع اومد ...

چه زیبا اومد ...

و چه لیاقتی دارم من که همچین مهمونی دارم ...

خدا را شکر

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:29  توسط حامد | 

چند روزی میشه که ردیف کلمات پشت سر هم از فکرم می گذرند ، ولی چون تا به حال دست به قلم نشده ام - که شاید به خاطر این بوده که احساس می کردم طبع نوشتن ندارم – از کنار آن می گذشتم .

ولی در این شب که پرم از دلتنگی ، دلم رو به دیا زدم و شروع کردم به نوشتن ...

اول می خوام خدا رو شکر کنم به خاطر همه چیز

به خاطر خودم ...

به خاطر صبرم ...

به خاطر سلامتی ام ...

به خاطر خانواده ام ...

به خاطر دوستانم ...

به خاطر دشمنانم ...

به خاطر مرگ ...

به خاطر زندگی ...

به خاطر سختی هام ... 

به خاطر خوبیهام ...

به خاطر بدیهام ...

به خاطر دنیا ...

به خاطر آخرت ...

به خاطر ایران ...

به خاطر اراک ...

به خاطر محله مون ...

به خاطر همسایه ها ...

به خاطر غریبه ها ...

به خاطر آشناها ...

به خاطر گل ...

به خاطر کوه ...

به خاطر قلم ...

به خاطر کاغذ ...

به خاطر کسایی که دوستم دارند ...

به خاطر کسایی که دوستشون دارم ...

به خاطر همینی که الآن هستم ...

و به خاطر ...

به خاطر ...

به خاطر ...

و به خاطر عشق ...

خدایا از این که گرمی عشق رو در وجودم قرار دادی ممنونم . از این که با عشق و به خاطر عشق زنده ام ، نفس می کشم ، راه می روم ، می نشینم ، می خندم ، گریه می کنم ، غمگینم ، شادم ازت ممنونم .

خدایا کمکم کن که حرفام رو بنویسم .

بنویسم که بمونن

بمونن که بخونن

بخونن که بدونن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:34  توسط حامد |